قاصدک

Back to نوشته‌ها

قاصدک

قاصدک آمده بود با نگاهی نگران با خجالت می گفت
دگر از کوی غرور خبری نیست تا دلی شاد شود
عالم بوی تنهایی گرفت
شمع مغرور شد ،دل پروانه شده افسرده
باد از پای نیافتاده و دل بید شکست
شبها هم یلدا و خبری از صبح نیست.
خورشید هم گم شده و تاریکیست
دل سرما در پی نوروز است
تا شکوفه نرسد همه چیز بی روح است

social position

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to نوشته‌ها