ترس

Back to نوشته‌ها

ترس

عجب دلتنگی مسخره ایسته این شب های همیشه روشن من …
دلتنگ احساس از دست رفته و احساس خالی شدن از باورهای عاشقانه ام.
و خوردن حرفهایی که ترس مضحک تکرار گذشته مانعشان میشود …
تو نیستی و من شجاعانه اقرار میکنم به خلصه روحم در دیالکتیک بی دون کلام و مستبدانه ی روزگار …
اقرار میکنم به حذف وجود تو از دایره تصوراتم …
با خودم چه کنم …
با وجود خودم چه کنم که تو هنوز در من زنده ای و نفس کشیدنم هم خاطره ایست …
با خودم که این روزها از ترس تو دخترک چشم زیبایی را دیدم و حرفهایم را باز خوردم …
و برای رهایی به پوچی رسیدم … و خدا را کنارم هر روز میبینم …
و خدا هم برای وضعم دعا میکند و میداند که برایم جز رفتن دوایی نیست …
و تو فقط چند کلام با من فاصله داری …
و من هنوز میخواهمت یادگار روزهای بهار …
دستم را بگیر … مرا در این زمین جاگذاشته ای …
یا بلندم کن یا رها …

social position

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to نوشته‌ها